|
ادبیات |
|
مقایسه ی ادبیات نوین و ادبیات کهن |
براي دانلود به ادامه مطلب مراجعه كن و رمز عبوري داده شده رو وارد كن
تا به فايلها دسترسي داشته باشي !
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی
بازم شب و ستاره هوا مثله بهاره
دلا پره شراره چشا همه خماره
می تابه از پشت ابرا ماه تمام شبای من
می ریزه قطره قطره می از لبهای من لبریزه اشک شوق امشب از چشمهای من
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
اميد بلاغتي اولین بار وقتی این عنوان به ذهنم آمد تمرکز زیادی بر روی شعر روایی دهه های اخیر داشتم و نگاه متفاوت و استفاده از تکنیکهای روایی جدید در این اثار ترغیبم کرد تا نگاهی موشکافانه تر به این پدیده در شعر دهه های اخیر داشته باشم.اما هنوز این عنوان ذهنم را مشغول کرده بود انگار برای شب به خیر گفتن به پدر خوانده های شعر ایران که سالهاست در یک سیستم مستبدانه گاه به تعمد و گاه نا خواسته نسل جدید و تجربه گرای شعر ایران را گردن زده اند. باید بحثی کلی تر داشت .انگار عصیان در مورد تفکر سنتی حاکم بر روایت و تعریف آن در شعر تنها جوابگوی این عقده چندین ساله نبود.پس به فکر ارائه مطلبی دنباله دار افتادم که این نوشته اولین نوشته از این مجموعه است...قبل از آغاز بحث باید چند نکته را بگویم تعجیل در ارائه این مقاله از کیفیت نقادانه این مطلب کاسته است که امیدوارم مرا ببخشید.دوم با اینکه در این مقدمه بحث در مورد شعر روایی دهه های اخیر است در اولین شماره از مطلب پدر خوانده ها بحث در مورد محدودیت و تاثیر آن بر خلاقیت است در واقع در این نوشته اولین پدر خوانده شعر معاصر محدودیت است. ::.. به ادامه مطلب مراجعه کنید ..::
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
دکتر محمود درگاهی شريعتي يك دوره مجموعة آثار در ٣۸ مجلد دارد كه در همة آنها ـ به استثناي يكي دو مورد ـ چند بار نام حافظ آمده است. اين بسامد فراوان حاكي از آشنايي شريعتي با انديشة اين بزرگترين شاعر زبان فارسي است. توجه به اين نكته كه شريعتي در شرايط اجتماعي ـ سياسي خاصي به سر ميبرد كه غالباً تلألؤ انديشههاي فلسفي، سياسي، و ايدئولوژيك نوپديد، هرگونه انديشة بومي را در سايه برده بود، اهميت اين آشنايي را دوچندان ميسازد. هم چنين تعيين جايگاه شاعري و نيز انديشه حافظ از زبان مردي كه هر انديشه و آييني را به دقت نقادي ميكرد و به دشواري ميپذيرفت و با همة عناصر فرهنگي بومي يا بيگانه نقادانه روبهرو ميشد، ارزش و اعتباري بلند دارد. شريعتي در رشتة ادبيات فارسي تحصيل كرده بود، مطالعة ممتدي روي آثار شاعران و نويسندگان سرزمين خود داشت و يكي از نخستين ترجمههاي نقد ادبي را پديد آورده بود. او هم شعر ميسرود، هم داستان براي كودكان و نوجوانان مينوشت، و در كنار اين همه، خالق يكي از شاهكارهاي نثر معاصر فارسي، يعني «كوير» بود. به علاوه تفسيرها و تحليلهاي نو و دقيقي دربارة ادبيات داشت و صاحب نوعي نظرية ادبي و نقد ادبيات بود. از اين رو توجه او به حافظ اهميت بسيار دارد، بويژه اين كه او به پرداخت و ترويج نوعي ايدئولوژي متهم است و اتهام خود ايدئولوژيها نيز اين است كه ادبيات را ابزار قدرتجويي و وسيلة تبليغ سياسي ميكنند؛ و بدين گونه آن را تحريف يا تباه ميسازند! پس، امعان نظر در تفسير و تحليلهاي شريعتي از حافظ و شيوة نگاه او به شعر و انديشة وي ميتواند نوع ايدئولوژي شريعتي و تفاوت آن را با ايدئولوژيهاي معاصر او نيز روشن سازد. ::.. به ادامه مطلب مراجعه کنید ..::
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
روزی میان عقل و اقبال بگو مگو می شود . عقل می گوید من اگر نباشم آدمی سر به جنگل و بیابان می گذارد . اقبال می گوید من اگر نباشم آدم به هیچ جا نمی رسد . بگومگو بالا می گیرد تا می آیند سر آدمی به نام حسن گاوکار امتحان می کنند .
حسن گاوکار مرد عائله مندی بود ، یک زن و شش تا بچه داشت . صبح زود ورزا و «کاول» ( خویش ، گاوآهن ) خود را بر می دارد می رود سر مزرعه . یک کرت را شخم می زند که غقل از سرش می پرد و به جای آن اقبال می آید تو جلدش . حسن گاوکار دست از کار می کشد و با خود می گوید بیست سال است دارم این مزرعه را می کارم به کجا رسیده ام که امسال هم بکارم . وسط راه زنش را می بیند که دارد برایش «قله نهار» ( غذای بین صبحانه و نهار که در سر مزرعه می خورند ) می برد . میگوید نمی خواهد من دیگر برنج نمی کارم . زن می گوید یعنی چه پس چطور می خواهی شکم بچه هایت را سیر کنی ؟ می گوید یک کاری می کنم بالاخره .

دانلودWord
دانلودPDF
( برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید )
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
جانعلی نامی بود ، یک روز لب رودخانه نشسته بود و داشت ماهی می گرفت که دید دو مار ، یکی سیاه وبزرگ و دیگری کوچک و خاکستری دارند با هم دعوا می گیرند و مار سیاه بشدت مار خاکستری را می زند . جانعلی سنگی بر می دارد و محکم برسر مار سیاه می زند و او را می کشد و مار خاکستری فرار می کند . غروب که می شود جانعلی به خانه بر می گردد .

دانلودWord
دانلودPDF
( برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید )
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
چوپانی بود گداعلی نام که آدم بدشانسی بود . وضع ناجوری داشت . زنش مرده بود و بچه هایش همه لخت و عور بودند . یک روز تصمیم می گیرد برود دنبال شانسش بلکه از این نابسامانی در آید . پای افزاری به پا می کند و عصایی به دست می گیرد و پشت به آبادی رو به بیایان به دنبال شانس خود می رود .
میان راه به یک گرگ بر می خورد . گرگ صدایش می زند گداعلی کجا می روی ؟ گداعلی می گوید می گوید می روم دنبال شانسم . گرگ می گوید اگر شانست را دیدی سلام مرا برسان و بگو چرا سر من همیشه درد می کند ؟ گدا علی می گوید باشد و خداحافظی می کند و راه می افتد .

دانلودWord
دانلودPDF
( برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید )
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
خرسی بود که خداوند بر او غضب کرده بود و گفته بود « ای خرس تمام خوراکی های روی زمین و آب های روی زمین برای تو کم بیاید » و خرس هر جا می رفتچیزی برای خوردن و نوشیدن پیدا نمی کرد . روزی در صحرایی می گشت به اسب لاغر و نحیفی برخورد . اسب سرش را بالا گرفت و از خرس پرسید ، چیه ، چرا این طور ناراحتی ؟ خرس می گوید خیلی گرسنه ام ، می خواهم تو را بخورم . اسب می گوید خوردن من کاری ندارد اما صاحب من بیست سال از من کار کشیده لاغرم کرده و میخ نعل های مرا نکنده و دائم اذیتم می کند ؛ حالا که می خواهی مرا بخوری بیا این میخ را از نعل پایم در آور که در گلویت گیر نکند و ناراحتت نکند . دانلودWord دانلودPDF ( برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
جغدی بار و بندیل خود را جمع می کند و یک مقدار هم سوغاتی بر می دارد و راهی سفر ییلاق می شود . چند روزی در ییلاق می ماند و کبکی را می بیند . از قیافه کبک خیلی خوشش می آید بخصوص وقتی راه رفتن او را می بیند یک دل نه صد دل عاشقش می شود . کبک هم چشمان درشت جغد را که می بیند عاشقش می شود و خلاصه کار به آشنایی و پس از آن به عروسی می انجامد . جشن مفصلی می گیرند و رشما به عقد یکدیگر در می آیند . دانلودWord دانلودPDF ( برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
زمان حضرت نوح ، دو برادر بودند یکی از یکی فقیرتر . برای آنکه از فقر و فلاکت رهایی یابند می روند پیش حضرت نوح گریه می کنند تا حضرت وقت نماز آن ها را دعا بکند بلکه خداوند دلش به حال آن دو بسوزد و بختشان باز شود و نذر می کنند که اگر صاحب ثروت شدند قربانی کنند ؛ حضرت نوح هم آن ها را دعا می کند . دانلودWord دانلودPDF ( برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مجتبی جشنانی |
| ||||||